تبلیغات
my anime world - مدرسه.^.

مدرسه.^.

یکشنبه 1 مهر 1397 01:05 ب.ظ

نویسنده: ♡ovrina♡

خب بچه ها اومدم خونه

یعنی عاشق کلاسم شدم^.^

انگار تیمارستانه=.=

اما بچه ها خیلی باحالن>.<

مخصوصا خودم^.^

تو یه ساعت اول با همه ی بچه ها دوس شدمo_O

خیلی از دوستای پارسالم توی کلاسمن0-0

اما دوس صمیمیم توی مدرسم نیسT_T

اما از فردا هر روز میرم پیشش^_^


خب  الان اسمای دوست جدیدا:

ملیکا.-.
(یعنی مثل خودمه ولی من هم حرف ها و جنگا و خنده هام و حرف زدنام و .... از نظر دیگران باحاله اما این فقط بزاریدش بخنده=_=)

تارا.-.
(دختر خیلی باحالیه وقتی میخواد بخنده قهقهه نمیزنه اصلا صدای خندش نمیاد ولی از صورتش معلومه داره میپوکه~.~)

شیرین.-.
(این دختر خیلی خوبیه و البته یکم چاقه و توی رژیمه)

آیلین.-.
(دختر کم حرفیه و خوشمله و پشت سر من میشینه اما خنده هاش و جوکاش عالیه)

بهاره.-.
(این خیلی آرومه)

مبینا.-.
(یعنی فقط برای خنده ساختنش=.=)
 
شیما.-.
(دختری باحال،عاشق ضدحال زدنشم و جوکاش بی نظیره)

یاسمن.-.
(فقط عاشق فحش دادناشم)

لیلا.-.
(دختر خیلی باحالیه برای چیزای الکی قهقهه میزنه و عاشق عکاسیه و دوربین هم داره)

کوثر.-.
(دختری خیلی خیلی تپل که 24 ساعته داره قهقهه میزنه)

و دیگه...
مهسا
سارا
الینا
و کلی دوست دیگه^.^

وای راستی از اوضاع وقتی مدرسه  بودم بگم>.<

تا ساعت 8:30 در حیاط بزرگ مدرسه بودیم0-0

بعد دیگه کلاس بندی شدیم0.0

ساعت 9 بچه های کلاس خود به خود کلاساشون رو عوض کردن=_=

که فقط 9 نفر بودیم~.~

و بعد نیم ساعت همه پشیمون شدن و اومدن^^

والان 31 نفریم و 5نفر غایب=_=

خب استاد ریاضی اومد که فامیلش اکبریه^.^

خیلی خوشحال شد که کمیم=_=

(البته اینقدر خانم خوبیه که نگو)

خب این زنگ درس نداد و همین جوری میحرفیدیم و جوک میگفتیم و قهقهه های منو(دوستام میدونن چطوری میخندم=_=) که وقتی میخندیدم بچه ها میمردم ،طوری که شیما از بس خندید و صندلی رو تکون میداد صندلی افتاد و دیگر میدونید..

و ما هم قهقهه مخصوصا من *-*

که استاد ریاضیمون وقتی دید چطوری میخندم زد زیر خنده و شروع کردیم به جوک گفتن>_<

زنگ تفریح شد و خودم عسل[6سال با همیم،اما صمیمی نیستیم من دوس صمیم اون نیس] رفتیم پیشه دخترعموش ستاره که توی کلاسمون نبود و البته ستاره پارسال توی کلاسم بود.

الان فردا ستاره میاد پیشه ما>.<

خب چند دوم و استاد ادبیات

که فامیلش...

امممم..
...
اه وا یادم رفت~_~

اما فک کنم اکبر زاده بود...

آره همینه.-.

کلا همشون اکبرن>_<

خب این زنگ هم درس نداشتیم و داشتیم میحرفیدیم
که حرفای جالبی زدیم و خنده های من =^= و پوکیدن بچه ها و  جوک های خانم و....

زنگ بعدی که زنگ آخر بود...

استاد عربی

که فامیلش

محسنی  بود.^.

که دوباره درس نخوندیم=^=

و حرف زدیم و خندیدیم و از اینجور کارا^^

و در آخر معلم یه سلفی گرفت^^


که قول داده امروز یه گروه بزنه و بفرسته*0*

آخرای زنگ بود..

معلممون گفت کی آهنگ میخونه؟؟

سارا نمیدونم جو گرفتش گفت:من

و رفت جلو

و خوند

ما در این حالت بودیم=_=



کلا خیلی خیلی خوش گذشت^~^

البته اگه اون دوستم بود عاولی میشدT_T

راستی^^

دلتون آبp:

مشق نداریم*0*

البته فکنم هیچکی نداره=_=

خب برا برگشتن به خونه:

از مدرسه اومدم بیرون:)

اول میخواستم برم پیش همون دوست صمیمی ام؛)

تا سر کوچه رفتم/:

اما شیطون کوچولوی من گولم زد و گفتم:

آخه تو چقد خنگی خب الان مدرسه ست .

و برگشتم به مدرسه>.<

از دوستام بای گرفتم تا فردا و شماره دادم^^

و اومدم خونه و توی راه یه آلوچه زدم به رگp:

و رسیدم خونه:)

و رفتم توی اتاق و پای تبلتم=.=

دیدم ستاره[همون دوس صمیمی ام که مدرسمه مون با هم نیس و تا سر کوچه شون رفتم] نیم ساعته که پیام داده و من ربع ساعت پیش سر کوچشون بودم=.=

آخه این قدر بدشانتی

حالا فردا به فرشته کوچولو گوش میدم

و میرم پیشش

خب دیگه^^

همین:)

تا پست بعدی جانا^.^






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 2 مهر 1397 03:53 ق.ظ



]